چند سال پیش بود که اول بار (دو کیلو صافی) را پشت ویترین کتابفروشی دیدم و خریدم نویسنده اش را نمی شناختم . همان شب خریدم و خواندم و خوشم آمد . از داستانها پیدا بود نویسنده خوزستانی است. فضای برخی داستانها در اهواز و بازار ماهی فروشها می گذشت و برخی دزفول . از فردا دنبال نویسنده اش گشتم و دست به دامان 118 شدم و به هرچه یوسفی کیا بود زنگ زدم تا آنکه یکیشان که زن مهربانی بود کمکم کرد و گفت منصور ما اهواز زندگی می کند و آخر هفته می آید دزفول شاید همان باشد.شماره اش را گرفتم و زنگ زدم. خودش بود تکنسین آزمایشگاه طبی و آخر هفته ها به دیارش بر می گشت قرار گذاشتیم برای دیدار و از آن پس رفیق شدیم . چند سال بعدش هم (کیوار) را منتشر کرد که اصلاحی است محلی برای فلاخن . چند باری دعوت مرا پذیرفت و در جلسات انجمن قصه مان حضور پیدا کرد و بعد از آن هم داستانهایی در مجلات چاپاند و حالا به تازگی ( برگی میان گرداب) را روانه ی بازار ادبی کرده است . متولد پنجاه است و هم نسل ما . همان نسلی که هنوز معنای واژه ها و کتابهای خوب برایش مهمند و خواندن و زیاد خواندن و زیاد نوشتن در اولویت و دغدغه های روزمره اش . این مجموعه داستان را نشر آمه ی تهران چاپ کرده . چاپ پاکیزه و خوبی است البته به نظرم طرح جلدش خیلی حرفه ای نیست اما داستانهای کوتاه و خیلی کوتاه چخوفی خوبی دارد . دوستان را به خواندن و نقد آن توصیه می کنم و اگر روزگار امان دهد به بهانه ای دوستان را به دورهمی ادبی پیرامون آن و دیگر آثار ایشان دعوت خواهم کرد
این کتاب را می توان از کتابفروشی رشد دزفول تهیه کرد
اینجا وبلاگ رسمی انجمن قصه دزفول است